اون روز 26 اردیبهشت، وقتی گونه هات رو توی گیت راه آهن بوسیدم و چمدون به دست بهت پشت کردم و دور شدم، یادم نبود که باید برگردم و یه نگاه به پشت سرم بندازم ، ببینم آیا تو هنوزم ایستادی و دور شدن منو تماشا میکنی؟ 

روحم به  همراه اون بوسه ها به تو چسبید، تن خالیمو با چمدون پر برداشتم و برگشتم



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٤ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : زنی که دیگر نیست | نظرات ()

چرا همیشه جوری میچرخی که همزمان دو نفر رو با هم رو در روم قرار بدی؟

چرا همیشه اونی که غالب بوده و سردی کرده بعد از اینکه یه مورد جدید پیش اومده تازه یادش میاد پا پیش بذاره ؟

چرا باعث میشی احساس سردرگمی کنم و اونی رو انتخاب کنم که نباید؟

دنیا با توام



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱ | ٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : زنی که دیگر نیست | نظرات ()

چه زود براورده شد...

شنیدم صداتو

با پیشنهاد خودت

-من همه چیز ازت می دونم ،فقط یه چیز رو نمیدونم

- - چی رو؟

- شماره تلفنت رو

- - 09.....

-چه زود؟

- -من بهت اعتماد دارم

شمارتو نوشتی و سر ساعت 3 تماس گرفتی

45 دقیقه صحبت!!!!

از زمین و زمان و آسمون و دانشجوهات ، ولی من هنوز قانع نشدم، باید صراحتا اعترافت رو بشنوم، اونوقت خودمو تو رویای بودنت غرق میکنم

دوست دارم نهایتا تا یک ماه دیگه اون جمله جادویی رو ازت بشنوم...



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱۱ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : زنی که دیگر نیست | نظرات ()

تصورم این بود که قبل از حرکتت مکالمه کوتاهی خواهیم داشت‌، اما خبری نشد، حدس دومم این بود که شاید احتمال دادی ساعت دو شب من خواب باشم

و الان...

هنوز هم سر موضع خودم هستم ، کاش حرف می زدی، الان دقیقا نمیدونم تو زندگی من داری چکار میکنی؟

این همه سال ... بی حرف ، بی سرنخ

هنوز هم نمیدونم باید به احساسم میدون بدم و بگذارم پیش بره ، یا جلوشو بگیرم و همین جا از سرچشمه خشکش کنم

بیشتر از هر چیزی دوست دارم صداتو بشنوم،اما تا الان نخواستم عنوان کنم، تو میدونی که غرورم اجازه نمیده ، پیشنهادها تا همین الان از طرف خودت بوده

اگه بخوای تلگرام ادت کنم

باشه

اگه بخوای فیسبوک ادت کنم

باشه

حالا منتظرم ... اگه بخوای صداتو بشنوم

 

p.s : کاش یه نفر پیدا میشد حرکات خودتو برام تفسیر میکرد، گاهی میگم بذار مثل فیلم و قصه ها که نقش اول زن خیلی جسوره و خودش پیشنهاد می ده ، مستقیم ازت بپرسم دوستم داری؟

حتی یک لحظه هم فکر نمیکنی از تو جای دیگه بنویسم؟ مگه میتونم این کار رو جلوی روی خودت بکنم؟



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٩ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زنی که دیگر نیست | نظرات ()

این روزها تغییراتت مشهوده ، ارسال قلب تو پیامها ، استفاده چند باره از واژه عزیز که به نظرم خیلی تلاش کردی اون میم آخر رو اضافه نکنی، این وقت گذاشتنهای هر روزه

اینکه وقتی حس میکنی ناراحت شدم دست پاچه می شی و سعی میکنی رفع و رجوع کنی

سر جریان استادم گفتی حتما بهم توجه عاطفی داره که مداوم واتزاپ و اواتارها و استاتوسهامو چک میکنه تا از آخرین شعرهایی -هایکو- که می نویسم مطلع بشه ، اون شعر رو مشخصا برای من تو استاتوس واتز اپش گذاشته و ....

حالا خودت 4 ساله داری نوشته های منو هر روز دنبال میکنی ، الان هم که از یه کامنت گذار و خواننده خارج شدی و خواستی تو کانتکت های تلگرامم باشی 

حرفهای خودت رو به خودت ارجاع بدم؟ سر در گمی بده ، کاش مبهم نبودی، من از قایم باشک بیزارم 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۸ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زنی که دیگر نیست | نظرات ()

به هم ریختگی های اطرافم رو با یک نگاه سرسری از نظر میگذرونم، با خودم میگم چقدر شلخته شدم،بی نظمی های ذهنیم باعث شده نتونم حتی ترتیب وسایل اتاق رو حفظ کنم،گرچه برای بی نظمی های چهارماهه اخیر بهانه خوبی هم دارم: عجله زیادی که برای تایید شدن موضوع پروپوزال داشتم

تو ذهنم به تمام این مدت فکر میکنم، همه وقتم صرف دانلود مقاله از سایتهای خارجی مثل اسپرینگر،امرالد،ساینس دایرکت، جی استور،ابسکو و چندین سایت دیگه شده،اینکه دانشجوی تاپ استاد راهنما باشی و اونم بدونه که میتونه از طریق پایان نامه خوبی که در میاری و مقالات منشعب شده ازش تو ISI امتیاز خوبی بگیره، باعث شده وقت بیشتری رو صرف مطالعه برای اشراف کامل درباره موضوع تحقیق کنم. از ریزه کاری های متغیر اصلی تقریبا خوب آگاه هستم فقط باید این روند رو برای متغیرهای جنبی به طور کامل به انجام برسونم تا بتونم از خودم راضی باشم

اما در اصل حتی از این همه فکر توی ذهنم خوشحالم،چون باعث میشه از تو و یادت فاصله بگیرم، از اینکه هستی ، اما نیستی،و این آزارم میده،بودن اسمت کافی نیست و نمیتونم خودمو با این حضور سرد قانع کنم، و البته بخاطر روال نبودنهات حتی نمیخوام این من باشم که باب صحبت رو باز میکنه و از تموم شدنش میگه، از نظرم این موضوع تمام شدست،تلاشهایی که برای نزدیک شدن به هم یک تنه و بدون همکاری تو انجام دادم به نتیجه نرسید الان در سکوت دارم ازت فاصله میگیرم، منتظرم یه روز یا متوجه نبودنهام بشی-حتی فکر نمیکنم متوجه بشی دیگه تماس گرفتنهام چند روز یک بار شده - یا اینکه بری سر اصل مطلب و خودت عنوان کنی که تمومش کنیم، شاید هم نیاز نباشه،و این کم تماس گرفتنها و به مرور دیگه تماس نگرفتنهای منم کنار این همه کم کاری تو دست به دست هم بده و بدون صحبت یه روز بیدار شم و ببینم عه دو ماهه هیچ خبری از هم نداریم!!!



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : زنی که دیگر نیست | نظرات ()

وقتی به پستو های ذهنم دقیق میشم می بینم نوشتن به شکل وحشتناکی از یادم رفته، یا شاید چون دیگه زندگی رو اینقدر جذاب نمی بینم که بخوام دربارش چیزی بنویسم!!! همه ما صبح از خواب بیدار میشیم،کارهای روزهای پیش رو با کمی جابجایی در زمان تکرار ، انجام می دیم، شب میشه ، میخوابیم و دوباره روز بعد...

اون چیزی که باید عوض بشه کماکان به جای خود باقیه،اول نحوه دید به زندگی، به همین جا که میرسم میگم استاپ، برای عوض شدن دیدم به زندگی باید یه چیزهایی مثل محل زندگیم تغییر کنه -نه فقط شهر بلکه کشور و همین توی برخورد آدم با مسائل تأثیر شگرفی میذاره- کشور رو عوض نکنم ، ایدئولوژی حاکم نمیذاره دیدم به زندگی عوض بشه،از اساس، به شکل بالقوه کاملا متفاوت از اطرافیانم فکر میکنم اما به محض ابراز اون چه از ذهنیاتم تراوش میکنه با نگاههایی مواجه میشم که بعد به خودم میگم اینها منو چی فرض میکنن؟ در خوش بینانه ترین حالت یک آدم احمق،یا نه یک ناسازگار و بدترین حالت که اکثرا هم همین آخریه ، یک بی بند و بار هرزه،اما اینکه تعریف یه آدم از زندگی با دنیای بسته و کهنه بقیه متفاوت باشه دلیل هرزگیه؟ خب باید بگم که بارها و بارها بابت طرز فکر مشعشع بقیه هم احساس حقارت کردم و هم زمین خوردم

بقیه تغییرات بماند، نخواستم ،همون اولی درست بشه فکر میکنم زندگیم از این رو به اون رو بشه



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱٠ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : زنی که دیگر نیست | نظرات ()

یه وقتایی مثل امروز مات میشینم یه گوشه و همه اتفاقات روزهای پیش رو تا چک پوینت قبلی مرور میکنم، ته همه مرور کردن هامم به این میرسم که من دو تا تجربه تلخ داشتم،  چطور بازم تونستم به خودم اجازه بدم یه نفر پا بذاره تو خلوتم؟ تو هر دو بار قبلی دروغ به وفور شنیدم و خیانت دیدم، سعی کردم کنار بیام و آخرش نشد دیدم نمیتونم تو منجلاب بمونم و بیشتر به خودم توهین کنم

حالا چطور بازم خوشبینانه به آدمهای دور و برم نگاه کردم و "تو"  رو پذیرفتم؟ خودمم نمیدونم چی شد،  شاید واقعا اینجور که به نظر میاد خوب باشی و شاید هم نباشی،  مگه اونا گرگ تو لباس میش نبودن؟ 

امروز دقیقا یکی از همون روزاست، بغض کردم ولی هرکاری میکنم یه قطره بچکه و از شر غمبادم خلاص شم نمیشه



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٢ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : زنی که دیگر نیست | نظرات ()
مطالب قدیمی تر