تصمیمم جدی میشه،من میخوام از همه چیز کنار بکشم

چه فایده از این دوست داشتنی که فقط از طرف من تظاهر پیدا میکنه و از طرف الف مثل یه طوق گلوگیر به حساب میاد،که داره خفه میکنه

به اندازه کافی اخطار دادم،دیگه وقته عمل رسیده



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

چشمهام به زور باز می شن،توی سرم صدای وز و وز میاد، استخونهام مثل اسکلت یه خونه کلنگی دارن صدا میدن...

چیز عجیبی نیست،یک هفتست سرما خوردم!!!

یه لیوان آب پرتقال دستم میگیرم و میام میشینم اینجا ،میخوام بگم ازت دلخورم،اما حالشو ندارم

چه فایده مگه تویی که باید بدونی توجه میکنی؟وقتی خودت سردی هیچ مشکلی نیست،اتفاقی نیفتاده،همه چیز عادیه،اما من سکوت کنم و سرد باشم،حتما دق دلیتو سرم خالی میکنی

زنگ میزنم بهت ...، اون اوضاعه..

بهتره هیچی نگم،به خودت زحمت نمیدی درکم کنی،همیشه منم که مقصر همه چیزم،همیشه منم که آخر سر با وجود تقصیرت و زبون ریختنات و موضوع رو پیچوندنات ،مقصر جریان میشم و باید بگم ببخشید و بکشم کنار

همیشه طلبکار کل رابطه تویی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

با نفوذ نور خورشید از پنجره اتاق از پشت پلکهام ،چشمامو باز میکنم

به عادت همیشه کورمال کورمال دنبال گوشی میگردم،هنوز ساعت رو درست ندیدم ، یه تق به در میخوره

بابام بی صبر که من خودمو جمع کنم میاد تو،بازم خوبه پتو رو پیچیده بودم دورم

میگه مامان حالش خوب نیست و باید آماده بشم ببریمش دکتر

صبر میکنم بره ، از تخت می پرم بیرون سریع لباس می پوشم و می بریمش

سرما خورده و چون حرف گوش نداد که شب قبل بره ویزیت بشه و صبح هم لجوجانه به پیاده روی روزانه بعد از اذان صبحش رفته ،حالش بدتر شده

سرم و آمپول رو بهش تزریق کردن ، تا تمام بشه من یه پیام به الف زدم و گفتم بیمارستانم و مامان رو آوردم

سرم که تمام میشه بر میگردیم خونه،می خوابونمش رو تخت و خواهرم هم از قبل اومده مشغول غذا درست کردنه ،بهش سفارش کرده بودم سوپ درست کنه واسه مامان،کمی براش می برم میخوره و می خوابونمش

الف زنگ میزنه حال مامان رو می پرسه میگم خوبه ،آوردمش خونه سوپ خورده و خوابه...

رسیدگی به مامان و سر زدن بهش هم جزو کارهای امروزه ،آبمیوه میگیرم براش و میبرم بخوره،بر میگردم تو اتاق میرم تو گروه،الف هم هست

دو روزه باز رابطه ما خوبه، من می ترسم باز یه تلنگر باعث اتفاقی بشه،من تحمل ندارم،که چیزی از روال معمولی خودش خارج بشه

من از همه چیز حتی سایه خودم هم می ترسم

10:23 pm

تو نشیمن دارم با داداشم صحبت میکنم صدای گوشی میاد،میام تو اتاق می بینم الف زنگ زده

من : سلام

الف : دوستت دارم، دوستت دارم

ذوق میکنم ،می خندم میگه چقدر خنده هات رو دوست دارم

کمی صحبت میکنیم و میرسه خونه و قطع میکنم....

"دوستش دارم"



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

بعد از اون بحث اعصاب خورد کن،حدود 7:30 گوشی رو بر میدارم و فقط یک جمله برای الف ارسال میکنم 

دوستت دارم

9:53

درازکشیدم صدای گوشی در میاد می بینم پیام از الف رسیده :

من بر خلاف تو اینو باور دارم 

ایمان دارم

مطمئنم

حتی اگه خلافش ثابت بشه 

حتی اگه تمام دنیا به عکسش شهادت بدن

حتی و حتی اگه خدا بگه

تو هم منو و عشقم رو باور داشته باش

چیز زیادیه

اما اینکارو بخاطر من بکن

اگه برات ارزش دارم...

از اینکه الف باورم نداره شاکی می شم



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

بخاطر خواب بی وقت دیروز بیخوابی به سرم زده،بی حالی منو کشته،رفتم تو نشیمن نشستم تلویزیون روشنه اما لپ تاب رو میارم و دراز کش و یه وری تو صفحات میگردم واسه مطلب،ساعت 3 شبه،یه سری پست میذارم بعد یادم میفته که یه چیزایی برای الف بگم میرم تو چتش حرفامو میزنم و بعد خاموش میکنم و باز همونجا تو نشیمن میفتم،مامان اینا یک روزه نیستن و من حتی حوصله اینکه برای خودم غذا درست کنم نداشتم،حتی آب هم نخوردم،تب دارم و توی تب می سوزم،چشمامو می بندم و نمی فهمم...



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

با صدای رگبار بارون از بیرون و روشن شدن استارت ماشین بابا،چشمام باز میشه،ساعت گوشی رو نگاه میکنم 5:45 دارن میرن مسافرت،واسه یکی دو روز نیستن،احتمالا باز فردا صبح بعد از پرواز عمو اینها برمیگردن

حالت ترس و دلهره توی وجودم دور میزنه،دلشوره ...گوشی رو بر میدارم و اکانت ف/ب رو حذف میکنم

جریان دیروز در مورد اون صدای دیلینگ حسابی روی مخمه،حتی توضیحات هم جوابگو نبوده، و من موندم دیگه اصلا که همه جای ارتباط من با الف زخمی و خونین و مالین شده،ولی نمیتونم بگم وقتی اینطوره بیا تمامش کنیم حتی قدر بهانه و اینکه به خودش بیاد...،اون سری تهدیدم کرد اگر یک بار دیگه این حرف رو بزنم جوری میره که نتونم هیچ رقم پیداش کنم

نه اینکه اگر به هر صورت دیگه هم بره من میتونم پیداش کنم؟!!!



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

اینقدر گریه کردم که چشمهام به زور باز میشن،شادیهای من و روزهای آرامش من همیشه کوتاهترین ها هستن،من میمونم و باز کش دادنهای بی منطق اتفاقات

از حوصله توضیحم خارجه ،فقط در میکشم ،درد



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

خانواده شوهر خواهر سفره دارن،من نمیرم و طبق معمول خونه هستم،بعد از مراسم مامان که میاد خونه ،به خواهر زنگ میزنم که برای شام بیاد،کمی من و من میکنه و بعد پیام میده که ما میایم

شام درست میکنم ،طبقه بالا هم زنگ میزنم عروسک هم بیاد پایین،همه سر میرسن،شام با شوخی و خنده صرف میشه،باز پیله میکنه که اگر اومدی خونمون بهت پیتزا میدم،یه قول سر سری برای فردا شب بهش میدم،بازم میگه تابه های پیتزا پزی رو بده ببرم حالا که میای...

همه میخوان کاری کنن من از خونه بیام بیرون،حتی عروسک چند روز پیش برنامه چید برای خرید و میخواست منو مجبور کنه به رفتن،نمیدونست اگر دارم میرم بیرون میخوام کیک تولد خودش رو بگیرم

من به دنیای خارج از اتاقم نیاز ندارم،رفت و آمد فقط خونه و محل کار...بقیه تو اتاقم صرف میشه

اوضاع با الف خیلی خوبه این روزها،گرچه دلتنگی میکنم برای ندیدنش،اما برخوردهاش بهتر شده

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

طبق معمول این چند روز نشستم و وبلاگ حسنا بانو رو میخونم،کاملا تو بهتم ، خیلی از حالتهاش رو درک میکنم و خودمو میذارم به جاش ،اما از اول تا به آخر هر چی پیش میرم می بینم که اوضاع اون خیلی بهتر از یکی مثل منه

حق قانونی دیدن همسر رو داره ،همه خانواده از وجودش مطلع هستن و کمابیش حتی دارن بهش کمک میکنن،اما من اسمم هیچ جای دنیای اون نوشته نشده و این باعث میشه خیلی وقتها راحت بهم ظلم کنه و حتی خم به ابرو نیاره

از اول جریان من موندم که وقتی خانم اولی شروع کرد به آزار و اذیت و شرط و شروط گذاشتن، حسنا بانو نرفت دادگاه و شکایت کنه تا همسر قانونا ملزم بشه به رعایت عدالت این رو از این لحاظ نمیگم که همسر رو مجبور کنه،بلکه این کار رو انجام بده که خانم اولی بدونه که قانونا حق اعتراض نداره و دیگه دست از این مسخره بازیا برداره

خوندن تموم میشه ، من شدیدا دلگیر و دلتنگم،گاهی به چیزهایی که از حسنا بانو خوندم فکر میکنم و حسادتم گل میکنه،منتظر میشم الف بیاد و به من زنگ بزنه،اما خبری ازش نیست، همون طور که ظهر بی خبر رفته،چراغ اکانتش نزدیک ساعت 7 عصر روشن میشه،و بعد از کمی خاموش،حرف خاصی بینمون رد و بدل نمیشه،میدونه از بی توجهی دلخور شدم،میرم بیرون تو حیاط بهش زنگ بزنم رجکت میکنه،برمیگردم تو ، می بینم نوشته خودم زنگ میزنم،ساعت 9 میشه من زنگ میزنم باز رجکت و تا الان هم هیچ خبری ازش نیست،میدونم دیگه تماس نمیگیره

اشک از چشمام سرازیر شده،من دلتنگم،دلم میخواد بهش بگم ،دلم میخواد جیغ بزنم و بگم از همه آدمهایی که هر روز دارن می بیننش متنفرم،چون اونا بی هیچ گیر و بندی کنارش هستن و اونوقت من این همه مسافت ازش دورم و حتی صداشو هم نمیتونم بشنوم،اونوقت فکر میکنم که بیچاره تو یه حرف زدن ساده رو هم نمیتونی به دل راحت داشته باشی، چون مامان و بابات تو خونه هستن و بشنون میخوان بگن با کی حرف میزدی، چه برسه به جیغ زدن

دلم یه بغل بی استرس میخواد،منو تو بغلش بگیره و فقط فشارم بده تا نزدیک بودنش رو حس کنم

دارم به این مدت فکر میکنم و می بینم جز زجر چیزی ندیدم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

ساعت 12

خواهر تماس میگیره ، که آیا من ناهار خوردم؟

-بعله من ناهار سوپ درست کردم و خوردم

--نمیای خونه ما؟

-میخوام برم دوش بگیرم اگر خواستم بیام خبرت میکنم

--اگر اومدی واست پیتزا درست میکنما

-عجب تحویلی میگیری،حالا بعد اطلاع میدم

تماس قطع میشه

من بر میگردم پای سیستم....

ساعت 2:10

زنگ خونه رو میزنن شوهر خواهر اومده، تابه های پیتزا پزی رو ببره،4 تا رو از کمد در میارم و میدم دستش،میگه وردنه هم میخوام،با خودم میگم این خواهر کی میخواد آدم بشه؟ خب این وسایل رو نداری برو بخر،همه کم و کسری هات رو که نباید از خونه بابات جبران کنی که شوهرت همین اول زندگی عادت کنه که لوازم مورد نیاز رو تهیه نکنه؟

وردنه رو پیدا نمیکنم،تو همین حین خواهر زنگ میزنه و میگه شوهر من داره میاد اونجا...حرفش رو می برم و میگم بعله اومده اینجا و تو نباید قبلش به من خبر بدی که وسایل رو آماده کنم ؟ یک خنده کوتاه تحویلم میده،میگم من 4 تا ظرف پیدا کردم دادم دست شوهرت اما وردنه رو پیدا نکردم،سفارش سرکه آلبالو رو هم میده و از یخچال در میارم،میگه نه تابه بیشتر داشتیم،میگم فکر نمیکنم ،ولی اگر هم باشه من همین رو پیدا کردم،از اون طرف هر چی شماره های مامان و بابا رو میگیرم هیچکدوم جواب نمیدن ، اعصابم خط خطی میشه،خواهر هم با حالت طلبکار میگه زنگ میزنم زن داداش از طبقه بالا بیاد پایین پیدا کنه تو برو بشین پای سیستمت!!! با خودم میگم پس الان کی دنبال این چیزا بود که بده دست شوهرت ؟

کجای دنیاست خواهر کوچیکتر اینجوری ادای بزرگتری رو واسه خواهر بزرگترش در بیاره؟ حالا شوهر کرده دیگه بدتر هم شده

بهش میگم من همین رو بیشتر ندیدم ، حالا دوست داری زنگ بزنی اون بیاد دیگه به خودت مربوطه،باهاش خداحافظی میکنم و داماد میره،با خودم میگم من نمیام خونه تو

ساعت 7:35

دکتر از طبقه بالا میاد پایین در میزنه،در رو باز میکنم ، میگه ما داریم نیم ساعت دیگه میریم اون بالا (خونه خواهر رو میگه) تو میای؟میگم نه تازه دوش گرفتم سرما میخورم

و همین میشه که نمیرم،بذار بدونه نباید با من این مدلی صحبت کنه



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

هیچ چیز رو تو دنیا فکر نمیکنم اندازه تنهایی دوست داشته باشم،البته عجیبه فقط دوست دارم از خانواده دور باشم،وابستگی های زیادشون و ذره بین گذاشتنهاشون رو همه کارهام خستم میکنه

امروز که مامان و بابا رفتن واسه چند روز مسافرت ، نمیدونم چرا یه حالت آسودگی خاصی که مواقعی که مثل الان نباشن بهم دست میده، همیشه دوست داشتم خونه جدا بگیرم و گاهی بیام بهشون سر بزنم با اینکه شرایطش رو دارم اما بابا قبول نمیکنه 

واسه خودم یه لیوان بزرگ شیر کاکائوی غلیظ درست میکنم با شکر خیلی کم و تیکه های خامه یخ زده می ریزم توش،آروم آروم میخورم تا مزه رو کاملا حس کنم

می شینم پای سیستم و طبق معمول همیشه کل کل با بچه ها،این روزهایی که مرخصی هستم داره تموم میشه و از شنبه باید برم سرکار،اما ازش هیچی نمی فهمم،فقط دارم میگذرونمش

لبخند می شینه رو لبهام ، یادم میاد که میخوام شام نون و پنیر و گوجه بخورم،عاشقشم...یهو تو ذهنم میاد که غذا خوردن با الف چقدر بهم کیف میده،اشتهامو باز میکنه

دلم میخواد الف رو ببینم ،یک ماهه ندیدمش



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

میگه هنوز ازم دلخوری؟ 

اینور من لبخند میزنم و سکوت میکنم

-رودروایسی نکن،هرچی هست بگو چون میخوام به پات بیفتم و بگم گه خوردم

--(با مکث و تأنی) : خب آره دلخور که هستم،اما چه فایده داره؟

...

خلاصه ماوقع مثل عمیشه عذرخواهی میکنه و میدونه بخشیده میشه



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

بی خوابی های این چند روز اذیتم میکنه، اما نمیتونم بخوابم،گیجگاهمو ماساژ میدم،دارم کم میارم جلو سیستم

دیگه حریف کل کل نمیشم،اعلام میکنم که من میکشم کنار واسه رست

تکیه میدم به پشتی صندلی،چشمام رو می بندم،صبح بعد از تماسش حالم بهتره،برای اینکه حواسم رو از گریه منحرف کنه،منو کشوند سمت یه مشکل نرم افزاری، براش توضیح میدم... ، گریه یادم میره

میگه : ممنون که همیشه حلال مشکلاتی

من: باز خوبه به یه دردیت میخورم

-متلک نزن گلم
تو همیشه عالی هستی

 
--متلک نمیگم بخدا
دوست ندارم مایه ناراحتیت باشم

 
-مهمترین حسنی که داری
اینه که خوب خوب منو شاکی میکنی
خخخخخخخخ
ننه ی منو شوهر میدی

 
--آها از این لحاظ برات خوبه که روزی یه بار ننتو شوهر میدم؟

-قربون تو یکی من میرم
میدونی؟دوستت دارم
اینو بکن تو مخت
عاشقتم دوست داشتنی من ،نفس منی
خستم،چقدر این مواقع دوست داشتنی میشه،اما چرا اینقدر ساده از کنار کمبودهام رد میشه؟

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

بی رمق بیدار میشم، روحم زار میزنه...، منتظر الف هستم

9:04 دقیقه

حرفم رو زیر پا میذارم و روی خطش پیام میدم: میشه اگر این پیامو دیدی اومدی بیرون بهم زنگ بزنی ؟ حالم خرابه اگر هم نزنی که ...

9:40 دقیقه

خبری ازش نیست و من دیوانه وار به در و دیوار تنم کوبیده میشم،چرا ترسیدم که اون ضد حال منظور منم؟ کاری نکرده بودم...، دیگه خسته شدم از ترس اینکه کاری کنم که به اون بربخوره یا بر خورده باشه، رابطه ما از حالت سلامت خارج شده، یه رابطه بیماره، وگرنه چرا من همیشه وحشتزده باشم؟ چه ترسهای خودم و چه بهانه گیریهای الف مبنی بر تغییر رفتار و منشم باعث افت اعتماد به نفس منه و دست و پام رو مدام گم میکنم و بدتر از بدتر اشتباه میکنم...

خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم ؟ چرا الف این رفتار ها رو باهام میکنه؟

تشنجهای این رابطه منو بیشتر تو خودم فرو می بره و یک جنگی هم تو خونه با خانواده مخصوصا بابا دارم که چرا رفتارم مشکوکه و به نظر گرفته و ناراحت میام، نمیتونم  حتی بگم که من در حال تلاش برای درست شدن چیزی هستم و نگرانم؟ و کسی به حریم من کاری نداشته باشه

امروز هم روز تاوانه آیا؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

پست خداحافظی شب رو میذارم و سیستم رو خاموش میکنم ،کش و قوسی به تنم میدم و از پای سیستم بلند میشم، به این فکر میکنم که امروز هیچ جا نبودم،یه روح بودم و دیگه حضور نداشتم،و این چیزیه که الف رو راضی نشون میده، دیگه باهام دعوا نکرده امروز،چند تا مطلب تو چتم کپی کرده که بذارم تو پیج،از اول صبح مزاحمش نشدم و اجازه دادم زندگیشو بکنه، کاملا مشخصه که اینجوری بی حضور من شاده،روحیه خوبی داره ،حتی دست به گوشی نبردم که تماس بگیرم نه وقتی اومد نه وقتی رفت که حتی نفهمیدم کی بود؟

ولی من چی؟ به خودم میگم تو کی مهم بودی که الان باشی؟



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٤:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

یه پست آماده میکنم واسه تحویل سال نو میلادی

به محض رسیدن ساعت به 11:59:50 ، دکمه ارسال رو میزنم، سر موقع عکس ارسال میشه و تبریک سال نو رو پیج و گروه می شینه، همه  تبریک میگن

...من اما چشمام به چراغ خاموش اکانت توه

یه آه میکشم و میرم دنبال وب گردی، آلارم بلند گوشی از جا می پروندم، پیام رسیده، با خودم میگم باز تبلیغات، سال نو میلادی شروع شده حتما یه چرت فرستادن

 :بی حوصله گوشی رو بر میدارم به نیت نخونده پاک کردن پیام، باورم نمیشه، پیام از الف 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

باز صبح شده، صدای صحبت تو خونه پیچیده ،در اتاقم بسته ،پسرعمه اینجاست دیشب مامان یه بلایی سر رسیور آورده، هر کاری کردیم درست نشد،بابا تماس گرفت با پسر عمه و اون یه سری اومد خونه، برد که درستش کنه حالا آورده و داره به مامان توضیح میده،دکتر هم از طبقه بالا اومده پایین سلام و علیک،بالاخره همه رفتن،مامان و بابا هر دو با هم اومدن در اتاق رو باز کردن و سلام نکرده بابا می پرسه : تو راجع به مسافرت نسرین چیزی به دختر عموهات گفتی؟



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

ساعت رسیده به 11:55 من کماکان منتظرم یه خبری بشه،حتی ف.ب هم پیداش نیست،خسته شدم از انتظار،میدونم امروزم سرنوشتم چیه...

طاقت نمیارم، گوشی رو بر میدارم و تماس میگیرم،5 تا بوق میخوره ،تا صداش از پشت خط میاد:



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

نور آفتاب همه اتاق رو گرفته،اهل خونه بیدار شدن و من اولین باریه که بعد از این مدت مدید تو اتاق خودم خوابیدم

من اما اصلا حوصله ندارم چشمام رو باز کنم،واسه چی باز کنم اصلا؟ کسی اون سمت پلکهام منتظر نشسته و دلش میخواد من بیدار شم تا دنیاش قشنگ شه؟ نه بازم مثل هر روز خودم تنهام و اون رویا هیچوقت رنگ حقیقت نمیگیره

مادرم میاد سمت اتاق ، هی سر و صدا راه میندازه که من بیدار شم،همه رو دارم می شنوم،طاقت نمیاره و میاد سمت تخت،خودشو مثل یه وزنه میندازه روم،هی میگه پاشو ،پاشو تو خونه راه برو حوصلم سر رفت،من اما لای پلکهامو هم باز نمیکنم،نیاز به سکوت دارم و هر وقت این نیاز شدیدتره کمتر برآورده میشه

بالاخره بلند می شم می شینم،بی حوصله و خمیده روی تخت چمباتمه می زنم

امروز باز روز تاوان دادنه...

دیگه بریدم،یک ساله برای کسی تلاش میکنم که اهمیتی برام قائل نیست،دارم یواش یواش ازش دور میشم،کنده می شم و اون اصلا عین خیالش نیست...اصلا چرا خیالی داشته باشه؟ به خودم می خندم

×× امروز دیگه پیام صبح بخیر ارسال نکردم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

گوشیمو برمیدارم و پر از بغض و دلتنگی صفحه پیامها رو باز میکنم و میخوام شروع کنم به نوشتن توجهم به پیام صبحم جلب میشه که مثل روزهای دیگه ارسال کرده بودم:

" سلام عزیزم، صبحت بخیر

بیدار شو شازده من، دلم واسه صدات تنگه

درسته داد زدنات تنمو مور مور میکنه 

اما همونم چون از اون گلوی قشنگ تو در میاد

به جون میخرم

پاشو قشنگم دیگه بسه خواب "

یه لبخند گنگ رو لبهام  ظاهر میشه،حالا وقت نوشتن این یکیه

صفحه رو فعال میکنم و زیر اسم قشنگش که تو کانتکت ها ذخیره شده و دنباله اون پیامی که فرستادم و اون در جوابش هیچی برای من ننوشته شروع میکنم به نوشتن:



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

میخوام فقط بنویسم از احساساتی که دارن بر باد میرن و کسی نیست خرجشون کنم

زندگی ای دارم سیاه ، بی هدف....

کی هستم و از کجا و پیشینه قصه چه زمانیه رو نمیدونم کی تعریف کنم، اما من فراری از دنیای آدمهام،وبلاگ دیگه ای داشتم که برام عین دفتر سفیدی می مونه که نمیتونم سیاهی های زندگیم رو توش بنویسم، اینجا دفتر سیاه من خواهد بود...

مشخصات و اسمها همه غیر واقعی هستن، اما اتفاقات همه از زندگی منه ، کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم،اون کسی هم که هست، هیچوقت نیست...!!!

از امشب شروع میکنم به نوشتن و نه از دیشب و دیروز و روزهای قبلتر،شاید بعد



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()