به این نتیجه رسیدم که خودم ، خودمو چشم میزنم، هر زمان احساس رضایت و سرخوشی از درست پیش رفتن مسائل دارم بلافاصله بعدش اتفاقاتی میفته که می بینم همه چیز یهو 180 درجه تغییر کرده

اینکه مشغله داشته باشی یه چیزه اما نادیده گرفتن طرف مقابل یه چیز دیگست، تو داری منو نادیده میگیری تازگیا

خب من در واقع آب دیده شدم،مقابله به مثل میکنم و دارم تو رو نادیده میگیرم بغض میکنم بابت شرایط موجود ولی دیگه قدمی سمتت بر نمیدارم تا خودت متوجه اوضاع بشی،و نشی هم که رشته می بره

××پی نوشت:

گاهی فکر میکنم سخت میگیرم و خیلی حساسم،توقعم بالاست یعنی؟ من یه زنم دلم میخواد دقیقا میون همه مشغله هات به یادم باشی، ولی تو میگی وقتی راحتی باهام صحبت کنی که چیزی ذهنتو مشغول نکرده باشه، امان از زنان ونوسی و مردان مریخی!!!



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٧ | ۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

از پنجشنبه صبح که با عجله رفتی دنبال کارای اداریت و فقط تونستم 10 ثانیه صداتو بشنوم تا جمعه شب سهمم از تو همین بود-حالا چند تا جمله رد و بدل شده تو واتزاپ رو فاکتور میگیرم-

2:14 am

خوابیدم رو تخت و دارم میون آهنگای گوشی میگردم یکی رو پیدا کنم نه خیلی غمگین که بغض دلتنگیمو بترکونه و نه خیلی شاد که روی اعصابم اسکی کنه

پنجره پاپ آپ وایبر میاد بالا:

-بیداری نفس؟

--اوهوم

افتادن عکست رو صفحه گوشی... 

ذوق میکنم وقتی صدای بمت رو می شنوم،بده که ازت دورم و نمیتونم هر وقت دلم میخوام ببینمت،اما تنها نکته مثبت ماجرا اینه که همه وجودت مال خودمه،تنها زنهایی که باید تورو باهاشون شریک شم مامانته و خواهر مجردت و نگین!!!



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٥ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

میشینم لبه تخت و میخوام همینجوری فقط به روبرو خیره بشم، نمیدونم چی باعث میشه بازم خاطرات درد آور رو به یاد خودم بیارم،اما دست خودم نیست

برای فرار از این حالت تبلت رو میگیرم دستم و میرم تو گالری،اولین چیزی که ناخودآگاه سمتش کشیده میشم عکسای توه...

همه با کت و شلوار ، صورت آفتاب سوخته شکلاتی،ریش پرفسوری و عینک مطالعه، رنگ سورمه ای دیپلمات عجب خواستنیت میکنه،لبخند مبهم روی لبهاتو دوست دارم،اون پرچم بزرگ ایران پشت میزت همیشه منو به خنده میندازه،آخه من و تو وصله ناهمگونیم،تو یه مذهبی موافق ن.ظ..ام و من یه سکولار...

آروم خم میشم و از روی صفحه صورتتو می بوسم،کار بچگانه ایه،اما نمیدونم چرا انجامش می دم، یه گرمای داغ میدوه زیر پوستم و میدونم الان گونه هام صورتی شدن،انگار واقعی باشه

دلم میخواد زودتر بیای و ببینمت



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۳ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

مثل هر روز تو ساعتهای سکون و سکوت، ذهنم ناخودآگاه میره سمت مقایسه

چرا "تو" ترکیبی هستی از اون دو تا؟ چرا نباید بتونم به خودم بگم این یه آدم جدیده و قراره یک شروع جدید داشته باشم و پام رو به یه دنیای تازه باز میکنی؟

همشهری شوهر سابق هستی و اسم و تکیه کلامهات شبیه اون انگل،نمیتونم از گذشته فرار کنم

میخوام بهت زنگ بزنم دستم به گوشی نرسیده بر میگرده،من هنوز از تو واهمه دارم، هنوز نتونستم باهات خودمونی بشم، حتی وقتی روی واتزاپت میخوام پیام بذارم کلی با خودم کلنجار میرم که چی بنویسم؟ 

 وقتی ساعتهاست سکوت کردم و دلم میخواد بدونی اگر چیزی نمیگم بخاطر اینه که میدونم خیلی مشغله داری ولی بازم به یادتم...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱٧ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

هر بار برگشتم که بنویسم دیدم نمیتونم ، اما حالا ...

زندگی زیر و رو شده انگار، از خاکستری بلند شدم که گوری شده بود برای خنده های پر سر و صدام،پر از آه های درد آلود...

صبح ها با شوق از خواب بیدار میشم،قرار دارم سر ساعت معین بیدارت کنم،چون "تو" ازم خواستی

با اینکه خسته و کوفته هستم اما این وظیفه رو به خوبی انجام میدم و وقتی با مهربونی باهام حرف میزنی کل خستگی عین برف تو تنم آب میشه،لبخند میزنم ،تو نمیدونی من صداتو ضبط میکنم و تو ساعتهای روز که نیستی بارها و بارها گوش میدم و هر بار اون لبخند خورشیدگونه بازم رو لبهام می شینه

میدونی دوستت دارم ، اما رابطه من و تو هنوز شکل درستی به خودش نگرفته،فقط 6 هفتست و این هنوز نمیتونه توی من برداشت کاملی از یک شخصیت قوی مثل تو به وجود بیاره

هر وقت با یه تلنگر به یاد میارم تو فقط 4 سال ازم بزرگتری مبهوت می مونم که پس چرا من خودمو در مقابل تو مثل یه دختر کوچولوی شیطون می بینم که هر لحظه ممکنه بخاطر سبک سریهاش سرزنش کنی

شخصیت قوی تو منو شیفته کرده، اون صلابت ...

بعد از همه اون زجرها که طی چندین سال گذشته کشیدم ، بعد از اون همه فراز و نشیب که داشتم تا بتونم خودمو از یه انگل خلاصه کنم، حالا بودن تو نعمت خیلی بزرگیه 

تلاش میکنم یه روزی بیاد که با تمام وجودم دوستت داشته باشم



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱٦ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()