یه وقتایی مثل امروز مات میشینم یه گوشه و همه اتفاقات روزهای پیش رو تا چک پوینت قبلی مرور میکنم، ته همه مرور کردن هامم به این میرسم که من دو تا تجربه تلخ داشتم،  چطور بازم تونستم به خودم اجازه بدم یه نفر پا بذاره تو خلوتم؟ تو هر دو بار قبلی دروغ به وفور شنیدم و خیانت دیدم، سعی کردم کنار بیام و آخرش نشد دیدم نمیتونم تو منجلاب بمونم و بیشتر به خودم توهین کنم

حالا چطور بازم خوشبینانه به آدمهای دور و برم نگاه کردم و "تو"  رو پذیرفتم؟ خودمم نمیدونم چی شد،  شاید واقعا اینجور که به نظر میاد خوب باشی و شاید هم نباشی،  مگه اونا گرگ تو لباس میش نبودن؟ 

امروز دقیقا یکی از همون روزاست، بغض کردم ولی هرکاری میکنم یه قطره بچکه و از شر غمبادم خلاص شم نمیشه



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٢ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

یه حسی می پیچه تو ذهن و بعد از اونجا سرازیر میشه تو قلبم،یا شاید مسیر برعکسه،نمیدونم ولی هر چی هست تو یک لحظه هم دل و هم مغزم درگیرت میشن،دلم میخواد همین الان جلوم ظاهر بشی و دستمو محکم حلقه کنم دور بدنت و بگم که چقدر دلم برای شنیدن صدات و حرف زدن و خنده های شیطنت آمیزت تنگ شده،هرچی باهام حرف بزنی خسته نمیشم ازت

بخاطر ریز نفشی اندامم، عرض شونه هام قشنگ نصف شونه های توه و کاملا تو بغلت جا میشم و این چیزیه که خیلی خوشم میاد، اینکه وقتی دستات تنگ منو بگیرن انگار یه دیوار بین منو دنیا حائل شده

اینا همه حرفهای زنونست،تو با اون ابهت نمیتونی اینا رو از دهنم بشنوی،نمیتونم بهت بگم،همش همینجا بین منو این وب و خدا می مونه



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()