به هم ریختگی های اطرافم رو با یک نگاه سرسری از نظر میگذرونم، با خودم میگم چقدر شلخته شدم،بی نظمی های ذهنیم باعث شده نتونم حتی ترتیب وسایل اتاق رو حفظ کنم،گرچه برای بی نظمی های چهارماهه اخیر بهانه خوبی هم دارم: عجله زیادی که برای تایید شدن موضوع پروپوزال داشتم

تو ذهنم به تمام این مدت فکر میکنم، همه وقتم صرف دانلود مقاله از سایتهای خارجی مثل اسپرینگر،امرالد،ساینس دایرکت، جی استور،ابسکو و چندین سایت دیگه شده،اینکه دانشجوی تاپ استاد راهنما باشی و اونم بدونه که میتونه از طریق پایان نامه خوبی که در میاری و مقالات منشعب شده ازش تو ISI امتیاز خوبی بگیره، باعث شده وقت بیشتری رو صرف مطالعه برای اشراف کامل درباره موضوع تحقیق کنم. از ریزه کاری های متغیر اصلی تقریبا خوب آگاه هستم فقط باید این روند رو برای متغیرهای جنبی به طور کامل به انجام برسونم تا بتونم از خودم راضی باشم

اما در اصل حتی از این همه فکر توی ذهنم خوشحالم،چون باعث میشه از تو و یادت فاصله بگیرم، از اینکه هستی ، اما نیستی،و این آزارم میده،بودن اسمت کافی نیست و نمیتونم خودمو با این حضور سرد قانع کنم، و البته بخاطر روال نبودنهات حتی نمیخوام این من باشم که باب صحبت رو باز میکنه و از تموم شدنش میگه، از نظرم این موضوع تمام شدست،تلاشهایی که برای نزدیک شدن به هم یک تنه و بدون همکاری تو انجام دادم به نتیجه نرسید الان در سکوت دارم ازت فاصله میگیرم، منتظرم یه روز یا متوجه نبودنهام بشی-حتی فکر نمیکنم متوجه بشی دیگه تماس گرفتنهام چند روز یک بار شده - یا اینکه بری سر اصل مطلب و خودت عنوان کنی که تمومش کنیم، شاید هم نیاز نباشه،و این کم تماس گرفتنها و به مرور دیگه تماس نگرفتنهای منم کنار این همه کم کاری تو دست به دست هم بده و بدون صحبت یه روز بیدار شم و ببینم عه دو ماهه هیچ خبری از هم نداریم!!!



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()

وقتی به پستو های ذهنم دقیق میشم می بینم نوشتن به شکل وحشتناکی از یادم رفته، یا شاید چون دیگه زندگی رو اینقدر جذاب نمی بینم که بخوام دربارش چیزی بنویسم!!! همه ما صبح از خواب بیدار میشیم،کارهای روزهای پیش رو با کمی جابجایی در زمان تکرار ، انجام می دیم، شب میشه ، میخوابیم و دوباره روز بعد...

اون چیزی که باید عوض بشه کماکان به جای خود باقیه،اول نحوه دید به زندگی، به همین جا که میرسم میگم استاپ، برای عوض شدن دیدم به زندگی باید یه چیزهایی مثل محل زندگیم تغییر کنه -نه فقط شهر بلکه کشور و همین توی برخورد آدم با مسائل تأثیر شگرفی میذاره- کشور رو عوض نکنم ، ایدئولوژی حاکم نمیذاره دیدم به زندگی عوض بشه،از اساس، به شکل بالقوه کاملا متفاوت از اطرافیانم فکر میکنم اما به محض ابراز اون چه از ذهنیاتم تراوش میکنه با نگاههایی مواجه میشم که بعد به خودم میگم اینها منو چی فرض میکنن؟ در خوش بینانه ترین حالت یک آدم احمق،یا نه یک ناسازگار و بدترین حالت که اکثرا هم همین آخریه ، یک بی بند و بار هرزه،اما اینکه تعریف یه آدم از زندگی با دنیای بسته و کهنه بقیه متفاوت باشه دلیل هرزگیه؟ خب باید بگم که بارها و بارها بابت طرز فکر مشعشع بقیه هم احساس حقارت کردم و هم زمین خوردم

بقیه تغییرات بماند، نخواستم ،همون اولی درست بشه فکر میکنم زندگیم از این رو به اون رو بشه



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱٠ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()