بی رمق بیدار میشم، روحم زار میزنه...، منتظر الف هستم

9:04 دقیقه

حرفم رو زیر پا میذارم و روی خطش پیام میدم: میشه اگر این پیامو دیدی اومدی بیرون بهم زنگ بزنی ؟ حالم خرابه اگر هم نزنی که ...

9:40 دقیقه

خبری ازش نیست و من دیوانه وار به در و دیوار تنم کوبیده میشم،چرا ترسیدم که اون ضد حال منظور منم؟ کاری نکرده بودم...، دیگه خسته شدم از ترس اینکه کاری کنم که به اون بربخوره یا بر خورده باشه، رابطه ما از حالت سلامت خارج شده، یه رابطه بیماره، وگرنه چرا من همیشه وحشتزده باشم؟ چه ترسهای خودم و چه بهانه گیریهای الف مبنی بر تغییر رفتار و منشم باعث افت اعتماد به نفس منه و دست و پام رو مدام گم میکنم و بدتر از بدتر اشتباه میکنم...

خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم ؟ چرا الف این رفتار ها رو باهام میکنه؟

تشنجهای این رابطه منو بیشتر تو خودم فرو می بره و یک جنگی هم تو خونه با خانواده مخصوصا بابا دارم که چرا رفتارم مشکوکه و به نظر گرفته و ناراحت میام، نمیتونم  حتی بگم که من در حال تلاش برای درست شدن چیزی هستم و نگرانم؟ و کسی به حریم من کاری نداشته باشه

امروز هم روز تاوانه آیا؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()