هیچ چیز رو تو دنیا فکر نمیکنم اندازه تنهایی دوست داشته باشم،البته عجیبه فقط دوست دارم از خانواده دور باشم،وابستگی های زیادشون و ذره بین گذاشتنهاشون رو همه کارهام خستم میکنه

امروز که مامان و بابا رفتن واسه چند روز مسافرت ، نمیدونم چرا یه حالت آسودگی خاصی که مواقعی که مثل الان نباشن بهم دست میده، همیشه دوست داشتم خونه جدا بگیرم و گاهی بیام بهشون سر بزنم با اینکه شرایطش رو دارم اما بابا قبول نمیکنه 

واسه خودم یه لیوان بزرگ شیر کاکائوی غلیظ درست میکنم با شکر خیلی کم و تیکه های خامه یخ زده می ریزم توش،آروم آروم میخورم تا مزه رو کاملا حس کنم

می شینم پای سیستم و طبق معمول همیشه کل کل با بچه ها،این روزهایی که مرخصی هستم داره تموم میشه و از شنبه باید برم سرکار،اما ازش هیچی نمی فهمم،فقط دارم میگذرونمش

لبخند می شینه رو لبهام ، یادم میاد که میخوام شام نون و پنیر و گوجه بخورم،عاشقشم...یهو تو ذهنم میاد که غذا خوردن با الف چقدر بهم کیف میده،اشتهامو باز میکنه

دلم میخواد الف رو ببینم ،یک ماهه ندیدمش



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()