با صدای رگبار بارون از بیرون و روشن شدن استارت ماشین بابا،چشمام باز میشه،ساعت گوشی رو نگاه میکنم 5:45 دارن میرن مسافرت،واسه یکی دو روز نیستن،احتمالا باز فردا صبح بعد از پرواز عمو اینها برمیگردن

حالت ترس و دلهره توی وجودم دور میزنه،دلشوره ...گوشی رو بر میدارم و اکانت ف/ب رو حذف میکنم

جریان دیروز در مورد اون صدای دیلینگ حسابی روی مخمه،حتی توضیحات هم جوابگو نبوده، و من موندم دیگه اصلا که همه جای ارتباط من با الف زخمی و خونین و مالین شده،ولی نمیتونم بگم وقتی اینطوره بیا تمامش کنیم حتی قدر بهانه و اینکه به خودش بیاد...،اون سری تهدیدم کرد اگر یک بار دیگه این حرف رو بزنم جوری میره که نتونم هیچ رقم پیداش کنم

نه اینکه اگر به هر صورت دیگه هم بره من میتونم پیداش کنم؟!!!


یه غلت توی تخت میزنم،نمیدونم، قراره چطور برخورد کنه....

اما اصلا خوب نخوابیدم و سرگیجه رهام نمیکنه

ساعت10:43

تماس میگیرم،جواب میده،یه جور بی خیاله و انگار چیزی نشده،میدونم حرفی نمیزنه،خودم موضوع رو پیش میکشم و از ناراحتی اشکم در میاد،داد میزنه گریه نکن حالا،و من میگم سرم داد نزن،مشتری میاد باید قطع کنم

11:05

تماس میگیرم صحبت ادامه پیدا میکنه ، این آدم اصلا معلوم نیست آروم شده ،یا نشده،یک دقیقه فکر میکنی فهمیده سو تفاهم بوده و اشتباه شده،دو دقیقه بعد تو صحبتهاش چیز دیگه در میاد،من بی حالتر از اینم که چونه بزنم

می پرسه : آنلاینی؟

من: نه

-چرا؟

--اکانتم رو حذف کردم

-چرا؟

--اون روزی که بهت گفتم من آقایون رو اد میکنم فقط برای اینکه بیارمشون تو گروه بهت گفتم مشکلی نداری؟ که گفتی نه، اما الان...

-برو اکانتت رو برگردون

مشتری میاد...

11:13

باز ادامه صحبت ...

آخر میگه : برو اکانتت رو برگردون

--من تا تکلیفم با تو معلوم نشه اینکار رو نمیکنم

-اگر این کار رو نکنی باهات صحبت نمیکنم راجع بهش

 

من جای اینکه اکانت رو فعال کنم میام اینجا و شروع میکنم به نوشتن

احساس کمبود شدیدی توی دلم می شینه،گاهی صداقت زیاد نکبت با خودش میاره،و من الان به نظر تو همچین پوزیشنی هستم

12:19

حین صحبت گریه میکنم،سرم دادم میزنه که گریه نکن،برو صورتت رو بشور یک ساعت دیگه باهات تماس میگیرم

اما من دلم میخواد تکلیف مسئله و بحث روشن بشه

13:19

کماکان توی لج به سر می برم و اکانت رو فعال نمیکنم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()