بخاطر خواب بی وقت دیروز بیخوابی به سرم زده،بی حالی منو کشته،رفتم تو نشیمن نشستم تلویزیون روشنه اما لپ تاب رو میارم و دراز کش و یه وری تو صفحات میگردم واسه مطلب،ساعت 3 شبه،یه سری پست میذارم بعد یادم میفته که یه چیزایی برای الف بگم میرم تو چتش حرفامو میزنم و بعد خاموش میکنم و باز همونجا تو نشیمن میفتم،مامان اینا یک روزه نیستن و من حتی حوصله اینکه برای خودم غذا درست کنم نداشتم،حتی آب هم نخوردم،تب دارم و توی تب می سوزم،چشمامو می بندم و نمی فهمم...


ساعت از 9 گذشته چشمامو باز میکنم ،نور تو خونه پهن شده،گوشی رو بر میدارم ساعت رو نگاه میکنم،میذارمش کنار،یکم این دست و اون دست میشم ،یادم میاد این دو سه سری که رفتن مسافرت صبح همین حدودا برگشتن،تو همین فکرا هستم که صدای زنگ بلند میشه و از مانیتور می بینم مامانمه،در رو باز میکنم،بی حال بر میگردم تو خونه،لپ تاب رو روشن میکنم ،به محضی که وارد ف.ب می شم ،می بینم الف یه پست گذاشته و روی چت من سلام و صبح بخیر سنگینی میگه منم فقط مینویسم سلام و صبح بخیر

هیچی دیگه نمیگه،می نویسم، چراغ و تصویر اکانتم رو داری الان؟ می نویسه الان آره

باز سکوت

یه مدت میگذره می نویسم :انگار حوصله نداری،مزاحمت نمیشم

-میشه اینقدر نیش نزنی؟

-- نیش نزدم،حوصله نداری خب

- نه عزیزم میخوام رو اعصابت نباشم

وا میرم یعنی اون همه حرفی که دیشب براش نوشتم انگاری ریخته شده سطل آشغال

همون مقدمه یه سری صحبت میشه

من داغون کشیده میشم اینجا که باز واگویه کنم...

دلم پره از دنیا



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()