با نفوذ نور خورشید از پنجره اتاق از پشت پلکهام ،چشمامو باز میکنم

به عادت همیشه کورمال کورمال دنبال گوشی میگردم،هنوز ساعت رو درست ندیدم ، یه تق به در میخوره

بابام بی صبر که من خودمو جمع کنم میاد تو،بازم خوبه پتو رو پیچیده بودم دورم

میگه مامان حالش خوب نیست و باید آماده بشم ببریمش دکتر

صبر میکنم بره ، از تخت می پرم بیرون سریع لباس می پوشم و می بریمش

سرما خورده و چون حرف گوش نداد که شب قبل بره ویزیت بشه و صبح هم لجوجانه به پیاده روی روزانه بعد از اذان صبحش رفته ،حالش بدتر شده

سرم و آمپول رو بهش تزریق کردن ، تا تمام بشه من یه پیام به الف زدم و گفتم بیمارستانم و مامان رو آوردم

سرم که تمام میشه بر میگردیم خونه،می خوابونمش رو تخت و خواهرم هم از قبل اومده مشغول غذا درست کردنه ،بهش سفارش کرده بودم سوپ درست کنه واسه مامان،کمی براش می برم میخوره و می خوابونمش

الف زنگ میزنه حال مامان رو می پرسه میگم خوبه ،آوردمش خونه سوپ خورده و خوابه...

رسیدگی به مامان و سر زدن بهش هم جزو کارهای امروزه ،آبمیوه میگیرم براش و میبرم بخوره،بر میگردم تو اتاق میرم تو گروه،الف هم هست

دو روزه باز رابطه ما خوبه، من می ترسم باز یه تلنگر باعث اتفاقی بشه،من تحمل ندارم،که چیزی از روال معمولی خودش خارج بشه

من از همه چیز حتی سایه خودم هم می ترسم

10:23 pm

تو نشیمن دارم با داداشم صحبت میکنم صدای گوشی میاد،میام تو اتاق می بینم الف زنگ زده

من : سلام

الف : دوستت دارم، دوستت دارم

ذوق میکنم ،می خندم میگه چقدر خنده هات رو دوست دارم

کمی صحبت میکنیم و میرسه خونه و قطع میکنم....

"دوستش دارم"



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()