چشمهام به زور باز می شن،توی سرم صدای وز و وز میاد، استخونهام مثل اسکلت یه خونه کلنگی دارن صدا میدن...

چیز عجیبی نیست،یک هفتست سرما خوردم!!!

یه لیوان آب پرتقال دستم میگیرم و میام میشینم اینجا ،میخوام بگم ازت دلخورم،اما حالشو ندارم

چه فایده مگه تویی که باید بدونی توجه میکنی؟وقتی خودت سردی هیچ مشکلی نیست،اتفاقی نیفتاده،همه چیز عادیه،اما من سکوت کنم و سرد باشم،حتما دق دلیتو سرم خالی میکنی

زنگ میزنم بهت ...، اون اوضاعه..

بهتره هیچی نگم،به خودت زحمت نمیدی درکم کنی،همیشه منم که مقصر همه چیزم،همیشه منم که آخر سر با وجود تقصیرت و زبون ریختنات و موضوع رو پیچوندنات ،مقصر جریان میشم و باید بگم ببخشید و بکشم کنار

همیشه طلبکار کل رابطه تویی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()