هر بار برگشتم که بنویسم دیدم نمیتونم ، اما حالا ...

زندگی زیر و رو شده انگار، از خاکستری بلند شدم که گوری شده بود برای خنده های پر سر و صدام،پر از آه های درد آلود...

صبح ها با شوق از خواب بیدار میشم،قرار دارم سر ساعت معین بیدارت کنم،چون "تو" ازم خواستی

با اینکه خسته و کوفته هستم اما این وظیفه رو به خوبی انجام میدم و وقتی با مهربونی باهام حرف میزنی کل خستگی عین برف تو تنم آب میشه،لبخند میزنم ،تو نمیدونی من صداتو ضبط میکنم و تو ساعتهای روز که نیستی بارها و بارها گوش میدم و هر بار اون لبخند خورشیدگونه بازم رو لبهام می شینه

میدونی دوستت دارم ، اما رابطه من و تو هنوز شکل درستی به خودش نگرفته،فقط 6 هفتست و این هنوز نمیتونه توی من برداشت کاملی از یک شخصیت قوی مثل تو به وجود بیاره

هر وقت با یه تلنگر به یاد میارم تو فقط 4 سال ازم بزرگتری مبهوت می مونم که پس چرا من خودمو در مقابل تو مثل یه دختر کوچولوی شیطون می بینم که هر لحظه ممکنه بخاطر سبک سریهاش سرزنش کنی

شخصیت قوی تو منو شیفته کرده، اون صلابت ...

بعد از همه اون زجرها که طی چندین سال گذشته کشیدم ، بعد از اون همه فراز و نشیب که داشتم تا بتونم خودمو از یه انگل خلاصه کنم، حالا بودن تو نعمت خیلی بزرگیه 

تلاش میکنم یه روزی بیاد که با تمام وجودم دوستت داشته باشم



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱٦ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()