گوشیمو برمیدارم و پر از بغض و دلتنگی صفحه پیامها رو باز میکنم و میخوام شروع کنم به نوشتن توجهم به پیام صبحم جلب میشه که مثل روزهای دیگه ارسال کرده بودم:

" سلام عزیزم، صبحت بخیر

بیدار شو شازده من، دلم واسه صدات تنگه

درسته داد زدنات تنمو مور مور میکنه 

اما همونم چون از اون گلوی قشنگ تو در میاد

به جون میخرم

پاشو قشنگم دیگه بسه خواب "

یه لبخند گنگ رو لبهام  ظاهر میشه،حالا وقت نوشتن این یکیه

صفحه رو فعال میکنم و زیر اسم قشنگش که تو کانتکت ها ذخیره شده و دنباله اون پیامی که فرستادم و اون در جوابش هیچی برای من ننوشته شروع میکنم به نوشتن:


" شبا وقتی میری تا مدتها پنجره چتت جلوم بازه

انگار نمیخوام قبول کنم تنهام گذاشتی و رفتی

دل خوشیم شده روشن شدن یه چراغ سبز ...

که بدونم هستی،بدونم حالت خوبه

بدونم میشه تماس گرفت و صدات رو شنید

دنیای هر روز من اینه ... همین "

مکث میکنم ببینم چیز دیگه ای نیاز هست اضافه کنم؟ اما به نظرم میرسه همین خوبه و دکمه ارسال رو میزنم،پیام میره اما گزارش رسیدش رو نمی بینم،همونجور که نشستم پای سیستم و دارم به پنجره چتش نگاه میکنم ،قدر اینکه فکر کنم حضور داره،کنارم وقتی دارم پیج ها رو بالا و پایین میکنم و مطلب میخونم ، بدون اینکه نظر بذارم یا لایک بزنم، نمیخوام کسی از بچه های گروه متوجه بشه آنلاین هستم،دنبال مطلب میگردم واسه فردا،برای صبح بخیر گفتن به اعضای گروه،و همینطور واسه پیجی که اون دوست داشت ساختنش رو امتحان کنه و وقتی به من گفت با کمال میل تمام انرژیم رو براش گذاشتم.

دارم صفحه ها رو شخم میزنم ،نگاهم به گوشیه ، به خودم میگم کی پیامم رو می بینه،نویز میفته رو اسپیکرها نگاه میکنم می بینم گزارش رسید اومد با خودم میگم خوبه احتمالا تا یک ساعت دیگه می خوندش و برام پیام میزنه و با یه حرف محبت آمیز آب سردی میریزه به آتیش دلم

امشب بر عکس بقیه شبها که چراغ چت رو خاموش میکنم انگار تو یه دنیای دیگه ام و اصلا یادم رفته چراغ چت رو خاموش کنم ، گرچه کسی از اعضا و فرند ها منو نمی بینه چون منو رو اختصاصی کردم و فقط چهار نفر منو می بینن،مرضیه،سوزان،سحر و اون

و هیچکدوم دیگه این وقت شب آنلاین نمیشن،با خیال راحت به وب گردیم ادامه میدم و مطلب میخونم،مرضیه با چراغ خاموش تایم لاین آپدیت میکنه، هشدارش رو می بینم که با اون پنجره آبی روشن از کنار سیستم میاد بالا و نوشته هم کوتاهه و از همونجا قابل خوندن نوشته :

چرا اونی که منتظر اومدنشم نمیاد

به چرخ زدنهام ادامه میدم ، پیج آنتی دافها رو باز میکنم، مثل همه مواقع دیگه ای که حوصلم سر میره و هیچ کاری ندارم ، میرم اون پیج ، دری وری های ادمینش واسه سرگرم شدن و فرار از فکر و خیال بد نیست

یهو چراغ چت الف روشن میشه،متعجب یه بار دیگه نگاه میکنم می ببنم نه اشتباه نکردم،سریع پیام میذارم

الف انلاین شدی؟
...
(جوابی نیومد)
کجایی؟
....
جریان چیه؟ این وقت شب کجایی؟
سیستم ف.ب کماکان نشون نمیده که پیامم از طرفش دیده شده باشه،و بعد ثبت رو میزنه و می فهمم پیامم رو دیده،جواب میاد
" خونه ام
با موبایلم
دیده شدم؟"
من تو ذهنم میگم البته حتما الان داری به خودت لعنت می فرستی که چرا من دیدمت
جواب دادم: 
 
" بعله چراغت روشن شد
مگه رفتی چتت رو فعال کردی؟
رفتی رو گزینه چت کلیک کردی؟
البته الان خاموش شد
من نباید می دیدم نه؟
باشه راحت باش "
الف:
نمیدونم والا
من:

الان باز چراغت روشنه

یه پیام داده بودم به خطت ، تو اصلا پیامهایی که برات میزنمو نمیخونی نه؟

الف :

دست من نیست به خدا 

چرا قضاوت میکنی؟

من : 

منو باش هر شب برات پیام میزنم، صبح صبح بخیر میگم

قضاوت نمیکنم

شبت بخیر عزیزم

الف : 
فقط برین تو اعصاب باشه؟
هر غلطی میکنم سریع یه بامبول در میاری
خداحافظ
من:
قضاوت رو می سپرم به خودت 
اگر این تندی حق من بود ،هر چی بگی قبول
من توی بهتم،چرا هیچوقت نمیخوای متوجه بشی جریان چیه؟من برای تو پیامی زدم با اون همه احساس،انتظارم این بود که جواب داده بشه بهش،حتی احتمال اینکه بخونی و جواب ندی رو می دادم،اما با چی مواجه میشم؟ اینکه مطمئنم خوندیش،اما جای جواب دادن به اون پیام ، سر از ف.ب در میاری و وقتی هم یه اشاره میکنم این باید برخوردت باشه
من یک ساله دارم نادیده گرفته میشم و هر بار بعد از اعتراض ، جوری برخورد میکنی که من مجبور به عقب نشینی هستم و تو به رفتار خودت ادامه میدی و دل من از این رفتارت خونه
گوشی رو برمیدارم پیام بدم ، اما پشیمون میشم ، براش همونجا تو چت می نویسم که فکر میکردم اینکه بهت شب بخیر و صبح بخیر بگم برات جالب باشه،اما از این به بعد نمیگم، کس دیگه ای هست که به تو شب بخیر میگه،و نیازی به شب بخیر و صبح بخیر من نداری...
توی خودم مچاله میشم و میشینم یه گوشه ،من حتی نمیتونم با خودت درد و دل کنم،گرچه توی این یکسال، همه کسم بودی و همه دنیام،اما دیگه بهم توجه نداری و برات عادی شدم،زبونی خیلی ابراز علاقه میکنی،اما پای عمل که میرسه ...
وقتی ناراحتم میکنی عذرخواهی میکنی، و میگی برات مهمه من ناراحت نباشم،اما دو روز بعد همه چیز یادت میره،انگار نه انگار
حالا فردا بهانه ای داری برای سردی و بی محلی،به خودم تبریک میگم که نمیتونم بذارم بی بهانه بمونی!!!


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()