مثل هر روز تو ساعتهای سکون و سکوت، ذهنم ناخودآگاه میره سمت مقایسه

چرا "تو" ترکیبی هستی از اون دو تا؟ چرا نباید بتونم به خودم بگم این یه آدم جدیده و قراره یک شروع جدید داشته باشم و پام رو به یه دنیای تازه باز میکنی؟

همشهری شوهر سابق هستی و اسم و تکیه کلامهات شبیه اون انگل،نمیتونم از گذشته فرار کنم

میخوام بهت زنگ بزنم دستم به گوشی نرسیده بر میگرده،من هنوز از تو واهمه دارم، هنوز نتونستم باهات خودمونی بشم، حتی وقتی روی واتزاپت میخوام پیام بذارم کلی با خودم کلنجار میرم که چی بنویسم؟ 

 وقتی ساعتهاست سکوت کردم و دلم میخواد بدونی اگر چیزی نمیگم بخاطر اینه که میدونم خیلی مشغله داری ولی بازم به یادتم...

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱٧ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()