میشینم لبه تخت و میخوام همینجوری فقط به روبرو خیره بشم، نمیدونم چی باعث میشه بازم خاطرات درد آور رو به یاد خودم بیارم،اما دست خودم نیست

برای فرار از این حالت تبلت رو میگیرم دستم و میرم تو گالری،اولین چیزی که ناخودآگاه سمتش کشیده میشم عکسای توه...

همه با کت و شلوار ، صورت آفتاب سوخته شکلاتی،ریش پرفسوری و عینک مطالعه، رنگ سورمه ای دیپلمات عجب خواستنیت میکنه،لبخند مبهم روی لبهاتو دوست دارم،اون پرچم بزرگ ایران پشت میزت همیشه منو به خنده میندازه،آخه من و تو وصله ناهمگونیم،تو یه مذهبی موافق ن.ظ..ام و من یه سکولار...

آروم خم میشم و از روی صفحه صورتتو می بوسم،کار بچگانه ایه،اما نمیدونم چرا انجامش می دم، یه گرمای داغ میدوه زیر پوستم و میدونم الان گونه هام صورتی شدن،انگار واقعی باشه

دلم میخواد زودتر بیای و ببینمت



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢۳ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()