یه حسی می پیچه تو ذهن و بعد از اونجا سرازیر میشه تو قلبم،یا شاید مسیر برعکسه،نمیدونم ولی هر چی هست تو یک لحظه هم دل و هم مغزم درگیرت میشن،دلم میخواد همین الان جلوم ظاهر بشی و دستمو محکم حلقه کنم دور بدنت و بگم که چقدر دلم برای شنیدن صدات و حرف زدن و خنده های شیطنت آمیزت تنگ شده،هرچی باهام حرف بزنی خسته نمیشم ازت

بخاطر ریز نفشی اندامم، عرض شونه هام قشنگ نصف شونه های توه و کاملا تو بغلت جا میشم و این چیزیه که خیلی خوشم میاد، اینکه وقتی دستات تنگ منو بگیرن انگار یه دیوار بین منو دنیا حائل شده

اینا همه حرفهای زنونست،تو با اون ابهت نمیتونی اینا رو از دهنم بشنوی،نمیتونم بهت بگم،همش همینجا بین منو این وب و خدا می مونه



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۳ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()