یه وقتایی مثل امروز مات میشینم یه گوشه و همه اتفاقات روزهای پیش رو تا چک پوینت قبلی مرور میکنم، ته همه مرور کردن هامم به این میرسم که من دو تا تجربه تلخ داشتم،  چطور بازم تونستم به خودم اجازه بدم یه نفر پا بذاره تو خلوتم؟ تو هر دو بار قبلی دروغ به وفور شنیدم و خیانت دیدم، سعی کردم کنار بیام و آخرش نشد دیدم نمیتونم تو منجلاب بمونم و بیشتر به خودم توهین کنم

حالا چطور بازم خوشبینانه به آدمهای دور و برم نگاه کردم و "تو"  رو پذیرفتم؟ خودمم نمیدونم چی شد،  شاید واقعا اینجور که به نظر میاد خوب باشی و شاید هم نباشی،  مگه اونا گرگ تو لباس میش نبودن؟ 

امروز دقیقا یکی از همون روزاست، بغض کردم ولی هرکاری میکنم یه قطره بچکه و از شر غمبادم خلاص شم نمیشه



تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱٢ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()