نور آفتاب همه اتاق رو گرفته،اهل خونه بیدار شدن و من اولین باریه که بعد از این مدت مدید تو اتاق خودم خوابیدم

من اما اصلا حوصله ندارم چشمام رو باز کنم،واسه چی باز کنم اصلا؟ کسی اون سمت پلکهام منتظر نشسته و دلش میخواد من بیدار شم تا دنیاش قشنگ شه؟ نه بازم مثل هر روز خودم تنهام و اون رویا هیچوقت رنگ حقیقت نمیگیره

مادرم میاد سمت اتاق ، هی سر و صدا راه میندازه که من بیدار شم،همه رو دارم می شنوم،طاقت نمیاره و میاد سمت تخت،خودشو مثل یه وزنه میندازه روم،هی میگه پاشو ،پاشو تو خونه راه برو حوصلم سر رفت،من اما لای پلکهامو هم باز نمیکنم،نیاز به سکوت دارم و هر وقت این نیاز شدیدتره کمتر برآورده میشه

بالاخره بلند می شم می شینم،بی حوصله و خمیده روی تخت چمباتمه می زنم

امروز باز روز تاوان دادنه...

دیگه بریدم،یک ساله برای کسی تلاش میکنم که اهمیتی برام قائل نیست،دارم یواش یواش ازش دور میشم،کنده می شم و اون اصلا عین خیالش نیست...اصلا چرا خیالی داشته باشه؟ به خودم می خندم

×× امروز دیگه پیام صبح بخیر ارسال نکردم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()