وقتی به پستو های ذهنم دقیق میشم می بینم نوشتن به شکل وحشتناکی از یادم رفته، یا شاید چون دیگه زندگی رو اینقدر جذاب نمی بینم که بخوام دربارش چیزی بنویسم!!! همه ما صبح از خواب بیدار میشیم،کارهای روزهای پیش رو با کمی جابجایی در زمان تکرار ، انجام می دیم، شب میشه ، میخوابیم و دوباره روز بعد...

اون چیزی که باید عوض بشه کماکان به جای خود باقیه،اول نحوه دید به زندگی، به همین جا که میرسم میگم استاپ، برای عوض شدن دیدم به زندگی باید یه چیزهایی مثل محل زندگیم تغییر کنه -نه فقط شهر بلکه کشور و همین توی برخورد آدم با مسائل تأثیر شگرفی میذاره- کشور رو عوض نکنم ، ایدئولوژی حاکم نمیذاره دیدم به زندگی عوض بشه،از اساس، به شکل بالقوه کاملا متفاوت از اطرافیانم فکر میکنم اما به محض ابراز اون چه از ذهنیاتم تراوش میکنه با نگاههایی مواجه میشم که بعد به خودم میگم اینها منو چی فرض میکنن؟ در خوش بینانه ترین حالت یک آدم احمق،یا نه یک ناسازگار و بدترین حالت که اکثرا هم همین آخریه ، یک بی بند و بار هرزه،اما اینکه تعریف یه آدم از زندگی با دنیای بسته و کهنه بقیه متفاوت باشه دلیل هرزگیه؟ خب باید بگم که بارها و بارها بابت طرز فکر مشعشع بقیه هم احساس حقارت کردم و هم زمین خوردم

بقیه تغییرات بماند، نخواستم ،همون اولی درست بشه فکر میکنم زندگیم از این رو به اون رو بشه



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱٠ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()