ساعت رسیده به 11:55 من کماکان منتظرم یه خبری بشه،حتی ف.ب هم پیداش نیست،خسته شدم از انتظار،میدونم امروزم سرنوشتم چیه...

طاقت نمیارم، گوشی رو بر میدارم و تماس میگیرم،5 تا بوق میخوره ،تا صداش از پشت خط میاد:


 

الف: بله؟ سلام

من: سلام خوبی؟

الف: الو

من : الو سلام کجایی؟

الف: چرا حرف نمیزنی؟

من (با تعجب) : من که دارم حرف میزنم

الف: کجا داری حرف میزنی؟ (این یعنی صدای من رو می شنوه)

من : کجایی؟

الف: الو ،چرا صحبت نمیکنی، خب حرف بزن

من زمزمه میکنم : عجب!!!

الف : ببین من کار دارم،بعدا بهت زنگ میزنم

 

و من میدونم زنگ زدنی در کار نیست،بی هیچ حرفی قطع میکنم

یک ساعت بعد چراغ چتش توی ف.ب روشن میشه،من  عکس العملی نشون نمیدم

میگم خودش بیاد حرف بزنه،اما از من انتظار و از اون خبری نیست...

 

 2:51 دقیقه 

 

میرم رو صفحه چت،شروع میکنم به نوشتن

پارسال تو یه همچین روزی ،واسه اولین بار اومدی رو چت من و پیام دادی

اینتر رو میزنم...،ثبت نمیشه که پیام رو دیده،کمی مکث میکنم و می نویسم

گرچه الان از کاری که کردی پشیمونی

و سکوت....

 

3:28

دیگه اعصابم به هم ریخته  می نویسم

بازم من از خاطره ها گفتم و احساس ، و جوابم سکوت شد

نمیدونم واسه چی بازم میگم و خودمو سبک میکنم وقتی اهمیتی نداره برات،میگن واسه کسی تب کن که واست بمیره،من واسه تو می میرم و تو حتی تب هم نمیکنی،از کار و زن و بچه و بقیه چیزا که زیاد نمیاری که به من برسه ، همه جاها پره...پیامهامو میخونی و محل  نمیذاری، محل نذاشتن به من واست شده عادت

تکرار آزار دهنده سکوت... اما همه پیامها رو دیده

گوشی رو برمیدارم تماس میگیرم ،رجکت میشه... ساعت از وقت کاریش گذشته،قاعدتا الان نباید اونجا باشه،اما تا 4:40 همچنان چراغ اکانتش روشنه و اونجاست،و بعد چراغ خاموش میشه،ده دقیقه میگذره ،گوشی رو بر میدارم و تماس میگیرم : رجکت
آخرین باریه که زنگ میزنم
میرم رو چتش با اینکه نیست می نویسم،از بس تو دیدت بودم و بهت توجه و رسیدگی کردم،دیگه منو بالا آوردی، و حالت به هم میخوره،همه رفتارهات از سر سیریه...
دو قطره اشک از گونه هام سرازیر میشن...،یهو مثل یه دور خیلی تند این یک سال تو کسر 30 ثانیه از جلو چشمام رد میشهCtrl+a رو میگیرم و Delete رو فشار میدم
از ف.ب میام بیرون...


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()