باز صبح شده، صدای صحبت تو خونه پیچیده ،در اتاقم بسته ،پسرعمه اینجاست دیشب مامان یه بلایی سر رسیور آورده، هر کاری کردیم درست نشد،بابا تماس گرفت با پسر عمه و اون یه سری اومد خونه، برد که درستش کنه حالا آورده و داره به مامان توضیح میده،دکتر هم از طبقه بالا اومده پایین سلام و علیک،بالاخره همه رفتن،مامان و بابا هر دو با هم اومدن در اتاق رو باز کردن و سلام نکرده بابا می پرسه : تو راجع به مسافرت نسرین چیزی به دختر عموهات گفتی؟


 گفتم نه ، من که صبح رسیدم و با هیچ کدومشون هم همکلام نشدم (پسرعموم 20 سالش بود تو یک تصادف فوت کرد چهل روز پیش، تو همون دوران خواهرم که عقد بود جهیزیش رو برده بود خونه خودش و دیگه زندگیش رو شروع کرده بود که این اتفاق افتاد اونا هم بی سر و صدا بعد از تشییع جنازه رفتن مسافرت،به کسی هم نگفتیم اما حالا معلوم شده زن عموی خاله زنکم خبر دار شده و حرف در آورده)خلاصه کاشی عمل اومده که بابام طبق معمول دیشب رو نخوابیده،دادم در اومده،میگم وقتی پشت سرتون حرف میزنن چرا اهمیت می دین؟ برین وایسین تو روشون حرف بزنین، از چی می ترسین،دختره رو شوهر دادین به یه غریبه دلش خواسته بره مسافرت،به کسی چه مربوطه ، پسر اونا مرده ملت هم باید بمیرن؟ مگه ندیدین من یه نخ نذاشتم زیر ابروم در بیاد و اومدم تو مجلس نشستم-از خودم خوشم میاد، که اصلا واسه تشییع جنازه هم حاضر نشدم، دلم میخواد زن عمو بترکه،که میدونم ترکیده- ولی واسه چهلم زورم نرسید و از بس اینا نق زدن رفتم ولی چه رفتنی ، تیپی رفتم انگار مهمونیهاز اتاق میرن بیرون،تازه یادم میفته من مُردَم...دیشب که پیام شب بخیر ندادم،امروز صبح هم این کار رو نمیکنم،آروم آروم بلند میشم و میرم صورتم رو میشورم،کمی آب میخورم،میام سیستم رو روشن میکنم،میرم تو گروه،کمی با بچه ها کل کل میکنم،چراغش روشن میشه، دلم میلرزه،یه گرمایی میدوه تو صورتم، اما خودمو بی خیال میگیرم،کار خودمو انجام میدم، دارم یه پست رو از پیج شیر میکنم تو گروهها واسه تبلیغ ، ادمین بودن هم گاهی خیلی مسخرست5 دقیقه میگذره،می بینم پنجره چتم آلارم میده : سلامصبح بخیر عزیزمخوبی؟خونه ای؟نرفتی سر کار؟کمی مکث میکنم بعد جواب میدم: سلام ممنون،صبح بخیرنه گفته بودم تعطیلم تا 16اما مثل بقیه مواقع که تا متوجه میشم اومده تماس میگیرم ، امروز اصلا دستم طرف گوشی نمیره، نه اینکه خودمو مجبور کنم،نه ، اصلا دلم نمیخواد بهش زنگ بزنم،خیلی دلم پرهمیاد سلام میکنه تو گروه،من خیلی سنگین زیرش می نویسم : سلام رئیس خوش اومدیاون می نویسه خوبی گلم؟ (تو گروه خیلی کم بهم توجه میکنه،کلا همه جا بهم کم توجه میکنه ،حالا نمیدونم میخواد از دلم در بیاره؟ فقط لایک میزنم کامنتش رو)ده دقیقه بعدیه متن کپی میکنه تو چتم و میگه اینو بذار تو پیجواسش می نویسم: گذاشتممی نویسه: درد و بلات تو فرق مندوستت دارم هامیدونی که؟مکث میکنم باز، دیگه دلم نمیخواد مثل سابق فوری جوابش رو بدم،قبلا به محض اینکه میومد چیزی می نوشت جواب می دادم اما امروز؟ واقعا از خودم متعجبم،میدونم اینقدر اذیتم کرده که دلم بدجور آتیش گرفته و سوخته،یه لایه خیلی ضخیم خاکستر رو اون همه عشق نشسته ، چشمه عشقم داره می خشکه،ولی گناهش از من نیست،کاش می فهمید و متنبه می شد،نشه هم دیگه کاری ازم بر نمیاد می نویسم:دارم فکر میکنم ببینم یادم میاد چه قرنی این جمله رو شنیده بودمآره الان یادم اومد و بعد از اون هم هیچ عکس العملی نشون نمیدم ، قبلا وقتی پست میذاشت همیشه زیر پستهاش یه چیز بامزه می نوشتم،اما امروز ....، تا زمانی که منو طرف صحبت قرار نده باهاش صحبت نمیکنمحالا هم که اومدم دارم اینا رو می نویسم و کار ندارم ببینم اونجا داره چکار میکنه،یعنی میتونم دووم بیارم؟ یعنی اون میفهمه که این اتفاق بخاطر کم توجهی هاش داره میفته؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()