یه پست آماده میکنم واسه تحویل سال نو میلادی

به محض رسیدن ساعت به 11:59:50 ، دکمه ارسال رو میزنم، سر موقع عکس ارسال میشه و تبریک سال نو رو پیج و گروه می شینه، همه  تبریک میگن

...من اما چشمام به چراغ خاموش اکانت توه

یه آه میکشم و میرم دنبال وب گردی، آلارم بلند گوشی از جا می پروندم، پیام رسیده، با خودم میگم باز تبلیغات، سال نو میلادی شروع شده حتما یه چرت فرستادن

 :بی حوصله گوشی رو بر میدارم به نیت نخونده پاک کردن پیام، باورم نمیشه، پیام از الف 


دوستت دارم عزیزم، منو ببخش اگه دلگیری

منو این همه خوشبختی؟ محاله دارم خواب می بینم، لبخند تلخی رو لبهام می شینه، جالب اینجاست که ترس برم میداره!!! تعجب میکنم،سابق بر این اگر چنین پیامی ازش می رسید، از تأثر و خوشحالی ،اشکم سرازیز می شد  

اما الان فقط نگاه میکنم و دوباره نگاه، جوابی ندارم بهش بدم یعنی دارم اما می ترسم حرف بزنم باهاش،به جاش میام سروقت صفحه وبلاگ و شروع میکنم به نوشتن

اون "من" رو خودش کشت...  کسی که منو کشت همونیه که یه روزی بهم گفت دستت رو بده به من و بیا و از هیچی ترس به دلت راه نده و من دستاشو گرفتم و تمام و کمال بهش تکیه کردم اما اون جا خالی داد و من با سر خوردم زمین 

 میرم مسواک بزنم و کمی فکر کنم که کی جواب بنویسم و چی بنویسم

کاش منو از خودت به وحشت ننداخته بودی،همه احساسم تحت الشعاع قرار گرفته و هر کار میکنم نمیتونم عادی باشم،نمونه هم امروز که فقط یه روح بودم و هیج صدایی ازم در نیومد

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()