پست خداحافظی شب رو میذارم و سیستم رو خاموش میکنم ،کش و قوسی به تنم میدم و از پای سیستم بلند میشم، به این فکر میکنم که امروز هیچ جا نبودم،یه روح بودم و دیگه حضور نداشتم،و این چیزیه که الف رو راضی نشون میده، دیگه باهام دعوا نکرده امروز،چند تا مطلب تو چتم کپی کرده که بذارم تو پیج،از اول صبح مزاحمش نشدم و اجازه دادم زندگیشو بکنه، کاملا مشخصه که اینجوری بی حضور من شاده،روحیه خوبی داره ،حتی دست به گوشی نبردم که تماس بگیرم نه وقتی اومد نه وقتی رفت که حتی نفهمیدم کی بود؟

ولی من چی؟ به خودم میگم تو کی مهم بودی که الان باشی؟


تنهاشب که به مشکل خورد باهاش تماس گرفتم و بعد که ازم خواست قطع کنم بی حرف قطع کردم

تماس وقت رفتنش هم بود،بعد از چند روز بی رغبتی تمام به هم صحبتی با من ، امشب زنگ زد، حتی منتظر تماسش نبودم، یعنی اصلا فکر نمیکردم دیگه تماس بگیره،ولی زهی خیال باطل،یکی از دوستهاش رو خواست با خودش ببره خونه و حرف نزده قطع کرد

اینها وقتی دارم مسواک میزنم از گوشه ذهنم رژه میرن با خستگی میرم سمت تخت،به عادت همیشه، قبل از خواب میخوام گروه رو چک کنم،گوشی رو بر میدارم و دراز میکشم روی تخت،قفل صفحه که باز میشه، وارد گروه می شم، می بینم اون بالا رو چتم پیام اومده ، میرم چک میکنم ،بازم باورم نمیشه،الف برای من پیام گذاشته

ن خودتو از من نگیر من بی تو هیچم ها، هیچ وقت به دنیای بدون تو فکر نکردم و نمیکنم

به خودم میگم چی شد امشب اینقدر مهم شدم، هم پیام روی گوشی ، هم پیام تو چت ف. ب، تازه ارسال شده ، بهت زده زل زدم به صفحه گوشی، نمیدونم باید چی بگم،ترس برم داشته اگر حرفی بزنم و بعد باز برام بد شه و بازم بگه اذیتم کردی، بس که این مدت این حرف رو به گوشم خونده ، من از مردی که این  همه بهش علاقه داشتم می ترسم و این فاجعست

به خودم میگم آروم باش، هنوز از شوک پیام اول در نیومدم با این مواجه می شم، شاید یکی بشنوه بخنده، اما برای منی که این مدت تو تحریم بودم و توجهی ازش ندیدم  و فقط ازم فرار کرده و بی مهری کرده و تمام حرکاتش اجبار رو فریاد زده خیلی شوک آوره

دو دلم جواب بدم یا بذارم واسه صبح بازم ترس مانع از نوشتنه

میگم برم یه سرکی بکشم و بعد اگر فکرم متمرکز شد چیزی براش بنویسم، صفحه گروه رو باز میکنم، می بینم یه پست گذاشته و سال نو میلادی رو تبریک گفته،به ساعتش نگاه میکنم می بینم تا من با خودم کلنجارمیرفتم یه 10 دقیقه گذشته و شاید آفلاین شده، صفحه رو بالا و پایین میکنم ببینم چیزی هست که نشون بده هنوزم آنلاینه؟ چون نمیتونم تصمیم بگیرم بذارم حالا که هست بنویسم که ببینه یا نباشه و صبح ببینه، حتی به این هم فکر میکنم که تو که نمیدونی چی میخوای بنویسی، پس آنلاین بودن و نبودنش فرقی نداره چون میدونی که با این ترس و تشویش ذهنی نمیتونی اصلا بنویسی ... مواجه میشم با این پست:

ضد خال امشب رو هم خردیم، مرضیه بمیری، خدانگهدار

این هم ساعتش مال همون حدوده، نمیفهمم جریان چیه؟ چه ارتباطی به مرضیه داره

مرضیه ای که یکشنبه شب روی تایم لاینش نوشته خدایا چرا اونی که منتظرشم نمیاد من اون رو دیدم و نمیدونم چرا حدس زدم منظورش الف هست، وقتی الف آنلاین شد اون شب، بلافاصله مرضیه نوشت آخ جون اومد و بعد هم اون جریانات پیش اومد که شد اولین داستان این وبلاگ اما من به الف نگفتم که دلیل ناراحتیم دیدن اون استاتوس مرضیه بوده، اگر میگفتم بیشتر من رو می کوبید... چرا من چیزهایی رو می بینم که نباید ببینم؟ چیزهایی که فقط باعث تشنج فکر و روحمه رو چرا سر بزنگاه می بینم...

این دختر دنبال الف چی میخواد؟ و من نمی فهمم ارتباطش با پست ضد حال چی بود

دلم فشرده میشه، نمیدونم باید چی بگم، قرار بود درد و دلهام رو دیگه هیچوقت به الف نگم اما اشکم سرازیر میشه، باز هم می ترسم که حرفی بزنم که بعد دعوام کنه، و بیشتر هم می ترسم که نکنه این حرف ضد حال منظورش من بوده باشم و باز هم فردا روز تاوان باشه، من از هر حرکت این مرد می ترسم،چون به طرفه العینی با من نامهربان می شه و بهم سخت میگیره، قهرهای طولانی مدت سردی رفتار و گفتار و رجکت شدنها و ... همه و همه روح و روانم رو فرسایش میده و طاقتم رو طاق کرده

با این حال میرم روی چتش می نویسم :

  • من دارم اونی میشم که سفارش دادی امروز تقریبا تغییراتم کامل بود تا خطابم قرار ندادی حرفی نزدم جلو چشمت نیومدم تماس نگرفتم وقت شوخیهات با بقیه مزاحم نشدم خودمو به کارهای دیگه سرگرم کردم که تو دید نباشم و دیدم خوشحال بودی 
    اینکه فکر میکنی من خودمو ازت گرفتم چیزیه که خودت خواستی دیشب دیگه آخرین حجتها رو بهم تمام کردی اولتیماتوم...
    خواسته هات مبنی بر اینکه تو دست و پات نباشم و راحتت بذارم رو انجام دادم اون نازی سابق رو کردم تو گونی درش رو بستم که دیگه نیاد اذیت کنه وقتی هم که خودمو ذله میکنه میفرستمش بره یه جا بنویسه و خودشو خالی کنه و برگرده،اون که مایه آزارت بود رو دیگه نمیذارم بیاد جلو چشمات خوبه؟

    و ببخش که جواب پیامت روی خط رو ندادم یه جورایی شوکه شدم
    واقعیت اینه که نازی ترسیده

    و داره میره قایم بشه پشت اون چیزی که خواستی باشه و اون نبود من دلم برای نازی میسوزه چون کسی نازی رو اون طور که بود نمیخواست باباش میخواست عوضش کنه، که مطابق معیار اون بشه تا سرتق نباشه،شوهر سابقش میخواست عوضش کنه چون به نظرش نازی ولنگار و هرزه بود ،کسی که نازی دوستش داشت رفتار نازی رو دیگه نمیپسندید و اون تتبدیل شده بود به موی دماغ
    همه این آدما اولش نازی رو همون جور که بود دیده بودن 
    نازی دیگه میترسه خودشو نشون بده

    نازی واقعا ترسیده از کسی که این همه دوستش داشت هم ترسیده رفته و پشت من تازه متولد پنهون شده و فکر نمیکنم دیگه کسی بتونه ببیندش

    نازی داره توی من گریه میکنه و دل من به درد میاد

    نازی میگه نباید اینا رو مینوشتم اینجا چون قرار نبود دیگه دردودلهاشو بگه عذرخواهی میکنه

    من نازی دلخواه توام ساکت و مطیع ،هر وقت خطابم قرار بدی حرف میزنم ، اون چیزی که بخوای انجام میدم نخوای انجام نمیدم بخوای زنگ میزنم نخوای نمیزنم...
    به نازی نگو خودتو ازم نگیر اون مجبور شد این کارو بکنه چون دید نازی ای که روز اول دیدی و خوشت اومد و واسه جلب توجهش همه کار کردی و حس حسادتش رو تحریک میکردی که بیشتر خواهانت بشه رو حالا دیگه نمیپسندی
    مدتهاست گلایه ازش کردی که خودش نباشه دیگه جذابیت نداشت تو یه آدم جدید میخواستی دیشب بهش گفتی بدم اومده از مرامت ،نازی داغون و خورد بساطشو جمع کرد و رفت ومنو گذاشت جای خودش

    نازی تنها مونده چون همراهیش نکردی نازی همین الانم میترسه این نوشته ها رو دارم مینویسم التماس میکنه ننویس اما من یکم شبیه نازیم هنوز ،از وجودش کنده شدم ،میترسه خوندن این حرفا باز براش دردسر درست کنه اما من اولش رو که ارسال کردم دیگه باید تا آخر گفت
    نازی از کمبود توجه عقده ای شده سهم آنچنانی تو روزها و لحظاتت نداشت به قول دیشب خودت تو بهترین شرایط فقط یک ساعت در روز برای نازی وقت پیش بینی می کردی

    نازی دیگه زورش نمیرسه چون واسه هر چیزی انگیزه لازمه ، نازی قوت قلب لازم داره که نداره از چیزی دلش قرص نیست وقتی ترس تو وجودش خیمه بزنه یواش یواش اینقدر سکوتش طولانی میشه که
    میون سکوت گم میشه و دیگه نمیشه پیداش کرد
    نازی خودشو ازت گرفت و منو گذاشت چون دید نمیخوایش و هیچ کار و رفتارش مورد پسند نیست و فقط وقتی باهاش خوبی که مثل مجسمه باشه و کاری به کارت نداشته باشه،هر وقت بیای سروقتش واست حاضر باشه ،و هر وقت نخوای باید بره کنار بشینه تا صداش کنی،اما وقتی خودش نیاز داشت واسش حاضر نبودی،و هزار بهانه هم واسش میاوردی،و گرفتاریهات رو بهانه میکردی، نازی،ملایمت میخواست،آرامش میخواست،اما قدری که حواست هست زنت تو آرامش باشه ،دلش قرص باشه، یه وقت کاری نکنی بهت شک کنه، و دلش بشکنه و ذهنش مشوش بشه واسه نازی این کارا رو نکردی،نازی آخرین زورش رو زد اونی رو که میخواستی بهت تحویل بده و خودش تو تنهایی بشینه و با یه وبلاگ درد و دل کنه،نازی دلش بدجور شکسته ،و نمیتونه تیکه ها رو به هم بچسبونه،اونی هم که چسبونده مدلی چسبونده که فقط بشه چیزی که مورد پسند باشه ولی تیکه ها سر جای خودشون نیستن واین نازی ای نیست که روز اول دیدی مادامی که این نازی رو بخوای روبروته اینم نخوای دیگه چه کاری از نازی بر میاد،تیکه ها رو چطوری بچینه؟ اگر همون نازی اول رو خواستی خودت باید تیکه ها رو سرجاش بذاری چون دیگه نمیتونه باید واسه ترسش چاره کنی،باید واسه دلش پناه باشی،وگرنه نازی تو سکوت میمیره

     

     اینقدر مینویسم و ارسال میکنم و میخونم و می بینم بد نوشتم و از ترس درگیری باز اصلاح میکنم و دوباره ارسال میکنم که با خودم میگم صبح که برسه میگه این همه 
    پیام چیه؟ اصلا میخونه؟ و اشک امونم نمیده و واسه خالی شدن باز هم پناه میارم به اینجا،میدونم نباید اونجا چیزی نمی نوشتم و باز  هم میدونم باید می نوشتم اما 
 
 تردید و ترس دارن منو به مرز جنون می کشن، وقتی آدم از یه اتفاقی بی خبر باشه و اون مربوط به مردی باشه که دم دمی مزاج هم هست ، دیگه تعجبی نداره حال من، و من با اشک این نوشته ها رو می نویسم
 
کاش بازم مثل سابق می تونستم با الف راحت باشم، و بتونم بدون ترس از 
اشتباه گفتن یه کلمه باهاش حرف بزنم...، کجایی عشق من


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ٤:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ایلگار | نظرات ()