دور باطل

ساعت از 9 گذشته چشمامو باز میکنم ،نور تو خونه پهن شده،گوشی رو بر میدارم ساعت رو نگاه میکنم،میذارمش کنار،یکم این دست و اون دست میشم ،یادم میاد این دو سه سری که رفتن مسافرت صبح همین حدودا برگشتن،تو همین فکرا هستم که صدای زنگ بلند میشه و از مانیتور می بینم مامانمه،در رو باز میکنم،بی حال بر میگردم تو خونه،لپ تاب رو روشن میکنم ،به محضی که وارد ف.ب می شم ،می بینم الف یه پست گذاشته و روی چت من سلام و صبح بخیر سنگینی میگه منم فقط مینویسم سلام و صبح بخیر

هیچی دیگه نمیگه،می نویسم، چراغ و تصویر اکانتم رو داری الان؟ می نویسه الان آره

باز سکوت

یه مدت میگذره می نویسم :انگار حوصله نداری،مزاحمت نمیشم

-میشه اینقدر نیش نزنی؟

-- نیش نزدم،حوصله نداری خب

- نه عزیزم میخوام رو اعصابت نباشم

وا میرم یعنی اون همه حرفی که دیشب براش نوشتم انگاری ریخته شده سطل آشغال

همون مقدمه یه سری صحبت میشه

من داغون کشیده میشم اینجا که باز واگویه کنم...

دلم پره از دنیا

/ 0 نظر / 7 بازدید